Tag Archive: خودکشی


خودکشی

خودکشی شجاعت نمی خواد…
حماقت هم نمی خواد…
فقط کافیه توی مسائلی که برات از همه چیز مهم ترن زمین بخوری و اونقدر احساس عجز کنی که حس کنی هیچ دستی نیست که برای کمک به سمتت دراز بشه… هیچ شونه ای نیست که بهش تکیه کنی!
احمقن اونایی که فکر میکنن خودکشی آسون ترین راهه…
احمق! می فهمید؟!
احمق!
کسی خودکشی رو انتخاب می کنه که همه ی راهارو رفته اما به بن بست رسیده… کسی که همه ی امید لعنتیش رو از دست داده…
مدت زمان از دست دادن امید برای هر فرد بسته به پشتکارش متفاوته… یه نفر ممکنه پشتکار زیادی داشته باشه و حتی بعد از سی سال امیدش رو از دست نده و همچنان به تلاشش ادامه بده، یکی هم ممکنه پشتکارش کم باشه و زود ناامید شه…
هیچکدوم از شما حق این رو ندارید که درباره ی بقیه قضاوت کنین! حق ندارید بگید ضعیف بود، دیوانه بود، کمبود توجه داشت، عقده ای بود و غیره!

پی نوشت: این حرف خطاب به همه ی اونایی بود که هیچ وقت نشده نهایت بدبختی و عجز رو تجربه کنن…

Advertisements

باز هم مثل سه شب گذشته خونش پاشید توی صورتم…

باید تا حالا به این صحنه عادت می کردم، ولی نمی دونم چرا دست خودم نیست…

اصلاً نمی فهمم، چرا هر بار باید خون بیاد؟ و بپاشه توی صورت من؟!

مگه راه دیگه ای نیست؟ منظورم راهیه که توش خون نباشه…

نمی تونم جلوی تخیلم رو بگیرم… تمام صحنه ها مثل یه حلقه فیلم جلوی چشمم رژه میرن…

دختر نگاهش رو به چشم های من دوخته…

با بی تفاوتی بهش زل می زنم…

کارد رو تا دسته فرو می کنه توی گلوی خودش… تنها کاری که از دست من برمیاد اینه که عین فلج ها از جام تکون نخورم و با وحشت به این صحنه نگاه کنم…

صدای ناله ها و ضجه ش گوشم رو پر می کنه و خون گرمش اشک های روی صورتم رو شستشو می ده…

داره جلوی چشمام جون می ده… داره پرپر می شه… اما کاری از دست من ساخته نیست…

حالم از خودم بهم می خوره…

نباید اون کارو می کردم…

~ـ~ـ~

~ـ~

~

پایین برج میلاد ایستادم… دختر بالای برج ایستاده… صورت و چشماش معلوم نیست اما می دونم داره به پایین، رو به من نگاه می کنه… و بی مقدمه سقـــــــــــــــــــــوط می کنه… انگار که داره از روی تخته ی پرش شیرجه می زنه…. نه این بار دیگه نمیذارم اون اتفاق لعنتی تکرار بشه! با تمام توانی که دارم به سمت نقطه ای که فکر می کنم دختر در آونجا به زمین برخورد می کنه خیز برمی دارم، بلکه به خیال خودم بتونم قبل از برخوردش به زمین بگیرمش و از مرگ حتمی نجات بدمش… خوشبختانه خیلی دور نیست… هر لحظه فاصله ش با زمین کمتر میشه… دستامو طوری باز می کنم که قبل از برخورد با زمین توی بغل من بیفته تا شتاب سقوطش کمتر بشه… دارم نگاهش می کنم… اون بالا که ایستاده بود، کوچولوی من بود، اما حالا هر چی نزدیک تر میشه بزرگ و بزرگتر می شه حالا دیگه صورت قشنگش کاملاً معلومه… داره بهم لبخند می زنه… اما من گریه می کنم… هر طور شده نباید بذارم بمیره… عقلم از کار افتاده… راه نجاتی وجود نداره… دختر با نگاه ملیح و لبخند دوستداشتنیش به من نزدیک و نزدیک تر میشه… انگار نه انگار که قراره بمیره… و من… از درون نابودم… اما سفت ایستادم و دستامو آماده ی گرفتنش نگه داشتم… بالاخره به دستای من برخورد می کنه و توی بغل من جا می گیره… برای لحظه ی خیلی خیلی کوتاهی سرمای تنش رو حس می کنم، بلافاصله درد وحشتناکی توی دستام می پیچه، ترق تروق ـه شکسته شدن استخوانامون توی فریاد همزمانمون گم میشه و هر دو به زمین کوبیده می شیم…بدن دختر و دست های من در زاویه های غیر عادی قرارمی گیرن… قبل از بیهوش شدن برای یک لحظه سفیدی های استخوان هایی که از بین گوشت های بدن دختر بیرون زده رو می بینم و بعد به جلو متمایل می شم و با صورت توی دل و روده ی دختر سقوط می کنم…

~ـ~ـ~

~ـ~

~

یه پارت مونده هنوز! حسش نیس بنویسم…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی صبرانه منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم.

مرسی