Archive for فوریه, 2010


این روزها با اینکه دلم خیلی پره و حرفای زیادی برای گفتن دارم، یه سکوت عجیبی در وجودم حکم فرما شده… نمیدونم باید از کجا شروع کنم… میلیون ها موضوع برای نوشتن توی ذهنم چرخ می خوره… خیلی هاش رو می پرورونم… اما وقتی موقع نوشتن که می رسه همه چیز پاک می ش…
تصویر برفکی شد…
-علی، پاشو برو یه دستی به آنتن بزن نمیخوام به هیچ عنوان این برنامه رو از دست بدم!
-الان دارم با شاهین صحبت می کنم مادر. چند دقیقه صبر کن…
-شاهین نمی تونه گوشی رو چند دقیقه نگه داره؟ نمی شه بعداً صحبت کنید؟ حرفاتون خیلی مهمه؟
علی که مشغول صحبت با تلفن است سرش را بلند می کند
-چی؟ آهان. آره خیلی مهمه.
مادر غر غر کنان زیر لب با خود حرف می زند
-اون از آقای شهبازی که هرچی بهش میگیم دیش صاب مرده شون رو 2 متر اون ورتر بذارن که وقتی باد میزنه نخوره به آنتن ما که تنظیمش به هم بخوره، توی کتش نمیره اینم از شاه پسرمون که می گیم دو دیقه برو بالا یه دستی به آنتن بزن، ول کن تلفن نیست جونش به اون شاهین بنده همه چیز دست به دست هم داده که نذاره من برنامه م رو ببینم…
مادر به سمت رخت آویز می رود، مانتو و روسریش را می پوشد، درب خانه را باز کرده و به سمت آسانسور می رود. دکمه طبقه آخر را فشار می دهد و منتظر می ماند. بعد از سوار شدن، در حالی که به موسیقی درون آسانسور گوش می دهد منتظر می ماند…
دینگ!
ناگهان خانمی با عشوه ی خاصی می گوید:
طبقه ی پانزدهم!
و درهای آسانسور باز میشوند!
به سمت دری که عدد 30 ی طلایی رنگی بر رویش خودنمایی می کند رفته و زنگ در را فشار می دهد. بعد از چند دقیقه در باز می شود و از پست آن مردی ظاهر می شود
-سلام خانم محمودزاده. خوب هستین؟
-سلام آقای شهبازی! ممنون
-خانواده خوبن؟
-بله. سلام دارن خدمت شما! شما خوب هستین؟
-به لطف شما بد نیستم. با بنده امری داشتید؟
-میشه بیام تو؟
-بله.فرمایید. ببخشید تعارف نکردم که بفرمایید داخل. آخه از وقتی منیر رفته خونه کمی به هم ریخته شده. شما به بزرگی خودتون ببخشید بی نظمی ما رو.
-اختیار دارید. خونه ی شما که خیلی مرتبه.
خانم محمودزاده که وارد خانه شده است، هنگام گفتن این حرف به جوراب هایی که از بین کوسن های کاناپه بیرون زده و ظروف و لیوان های نشسته ی روی میز نگاه می کند و مخفیانه پوزخند میزند.
-نظر لطف شماست خانم ولی اینجا به یه تر و تمیزی اساسی احتیاج داره. قراره آخر هفته کارگر بیاد کمکم. چایی بیارم خدمتتون؟
خانم محمودزاده به محض روئیت تلویزیون به سمت آن شیرجه می رود و در جواب آقای همسایه به یک «نه» مختصر و مفید بسنده می کند! با انجام چند فقره عملیات آکروباتیک اقدام به پیدا کردن، و برداشتن ریموت کنترل شده و تلویزیون را از حالت استند بای در می آورد! قبل از اینکه آقای شهبازی بتواند برای جلوگیری از بروز فاجعه از خود حرکتی نشان دهد. فاجعه رخ می دهد!
خانم محمودزاده فوراً کانال 2 را فشار می دهد.
-…رض پوزش خدمت بینندگان محترم. همکاران ما موفق شدند بخشی از نقوص فنی را برطرف نمایند اما متأسفانه باید به اطلاع شما برسانم ارتباط ما با خانم فتحی قطع شده و پخش ادامه برنامه برای ما مقدور نیست. شما بینندگان عزیز می توانید تکرار این برنامه را پنجشنبه همین هفته در ساعت 17:50 مشاهد نمایید. با پوزش مجدد خدا نگهدار.
خانم محمودزاده مانند آتشفشانی که هر آن ممکن است فوران کند بدون خداحافظی از در بیرون می زند. و پشت سرش در چهارچوب در آقای شهبازی می ماند و بهت و شرمندگی!

صدای خاطره ها…

سلام…

چند روزی ست که هوای دل ابری و بارانیست…

نمی دونم با وجود این همه خواننده های اجق وجقی که جدیداً اومده جوونای این دوره  فرصتی هم برای گوش دادن به آهنگ های دوران جوونی جوونای قدیمی پیدا می کنن یا نه؟

این بار توی این پست یکی از آهنگ های مورد علاقه م رو برای دانلود گذاشتم… فوق العاده زیباس… پیشنهاد می کنم به هیج عنوان از دست ندیدش!

لینک دانلود از سرور اول
لینک دانلود از سرور دوم

متن آهنگ:

حالا كه كار تو شده پر از نيرنگ و ريا

حالا كه دل تو شده فرسنگها دور از خدا

به من نگو دوست دارم

كه باورم نمی‌شه

نگو فقط تو رو دارم

كه باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم

كه باورم نمی‌شه

نگو فقط تو رو دارم

كه باورم نمی‌شه

تو با اين چرب زبونی هی به من دروغ ميگی

می خواهی گولم بزنی هی به من دروغ ميگی

به من نگو دوست دارم

كه باورم نمی‌شه

نگو فقط تو رو دارم

كه باورم نمی‌شه

حالا كه كار تو شده پر از نيرنگ و ريا

حالا كه دل تو شده فرسنگها دور از خدا

به من نگو دوست دارم

دارم كه باورم نمی‌شه

نگو فقط تو رو دارم

كه باورم نمیشه

به من نگو دوست دارم

دارم كه باورم نمی‌شه

نگو فقط تو رو دارم

كه باورم نمی‌شه

تو با دل شكسته‌ام انقده جفا نكـــن

تو اگه دوستم نداری اينجوری بد تا نكن

به من نگو دوست دارم

كه باورم نمی‌شه

نگو فقط تو رو دارم

كه باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم

كه باورم نمی‌شه

نگو فقط تو رو دارم

كه باورم نمی‌شه

جروم دیوید سلینجر (Jerome David Salinger)

این نویسنده ی معاصر آمریکایی در یکم ژانویه ۱۹۱۹ در منهتن نیویوک از پدری یهودی و مادری مسیحی به نام های سول سلینجر و مری جیلیچ به دنیا آمد. در هجده، نوزده‌سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ هم‌زمان با بازگشت‌اش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخت، ولیکن آن را نیمه‌تمام رها کرد. وی در 27 ام ژانویه ی سال 2010 میلادی(همین چند روز پیش) در کورنیش ـه نیوهمپ شایر در 91 سالگی به مرگ طبیعی درگذشت.
سلینجر بیشتر با حروف اول نام خود جی دی سلینجر معروف است. از زندگی ی او چیز زیادی در دست نیست جز کتاب هایی از هامیلتون منتقد معروف آمریکایی که یکی از آن ها هم با شکایت سلینجر جمع شد.
با توجه به شخصیت گوشه‌گیر خود همواره تلاش می‌کرد دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد. سلینجر نزدیک به 50 سال در انزوای کامل و به دور مردم زندگی می کرد. و نزدیک به 40 سال بود که به نوشتن مشغول بود اما چیزی به چاپ نمی رساند. گوشه
گیری وی تا حدی بود که آخرین اثر چاپ شده از او به سال 1965 باز می‌گردد و آخرین مصاحبه او نیز در دهه 80 میلادی بوده است.اگر ماجرای شکایت او از هامیلتون و حضورش در دادگاه نبود، همین نوشتن مدام او را هم نمی دانستیم.

اولین داستان سلینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری به چاپ رسید. چند سال‌ بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ ) داستان ناطور دشت به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.

ناطور دشت اولین کتاب سلینجر در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «رندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ – منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» – قرارگرفت. در حالی که لازم به ذکر است که این رمان در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شده‌ است!

سلينجر دارای شخصيت پردازی قوی در داستانهای خود است. او به طور خاصی خانواده گلس را كه معروفترين شخصيتهای داستانهای او هستند به عرصه كشاند ودر داستانهای متفاوت از افراد اين خانواده پرده برداری كرد . خانواده ای كه دارای هفت بچه و نابغه هایی كه در يک برنامه راديویی به طور مداوم حضور دارند و در دوره های مختلف جز شركت كنندگان برنامه بچه باهوش هستند.اما در اين خانواده بزگترين برادر مرشد ديگران است و او شخصيتی است با نام سيمور . سيمور ابتدا با اشاره كوچكي در يكي از داستانهای كوتاه با نام» یک روز خوش برای موز ماهی ها» حضور مي يابد و همانجا پس از گفتگو با دختری كوچک به اتاق خود ميرود و خودكشی می كند.در فراني و زويی نيز اشاره هايی به او می شود ولي در كتاب «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» سلينجر از زبان بادی پسر دوم خانواده شروع به گسترش و بيان سيمور می كند. اين كه شباهتهای زيادی بين سيمور وخود سلينجر و بادی وجود دارد كما بيش در قهرمانهای ديگر سلينجر با خود او مشخص است . به عنوان نمونه شخصيت هولدن در ناطور دشت نيز از اين قاعده مستثنی نيست. جنبه مهم زندگی سلينجر مبهم بودن او برای منتقدان وهواداران اوست به بيان بهتر نوعی دور از دست رس بودن است به همين دليل اطلاعات زيادی در مورد زندگی روزمره و عادي او موجود نيست.

آثاری که تا کنون از او منتشر شده عبارت اند از:

رمان‌ها:
«ناطوردشت» ، «فرانی و زویی» ، «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» ، (همچنین با عنوان بالا بلندتر از هر بلند بالایی) «جنگل واژگون»

مجموعه داستان‌ها:
«دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم»(از مجموعه داستان «9 داستان» )، «هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه» ، «نغمه ی غمگین» ، «یادداشت های شخصی یک سرباز» ، «دختری که می‌شناختم»، «شانزدهم هپ ورث»

منبع: ویکی پدیا و خودم در valimar.ir