دیشب خواب دیدم رفتم انگلستان و توی سخنرانی آقای احمدی نژاد شرکت کردم.
شروع به حرف زدن کرد، همه جور آدمی آمده بود… با حجاب، بی حجاب،تک و توک ایرانی های مقیم انگلستان و جمع زیادی انگلیسی مو بور! احمدی نژاد حرفاشو با 1دعا شروع کرد. صدا از هیچ کس بلند نمیشد… همه جمعیت سکوت بود… بعد از تموم شدن دعا جمعیت شروع به صلوات فرستادن کردن. بعد که صدای صلوات خوابید احمدی نژاد دوباره سخنرانیش رو شروع کرد بیش از چند جمله ای نگفته بود که یکهو یک عده از جمع دوباره شروع به صلوات فرستادن کردن و احمدی نژاد به ناچار ساکت شد! بعد که صلوات تموم شد دوباره احمدی نژاد رشته ی کلام رو به دست گرفت و چند دقیقه نگذشته بود که دوباره همین اتفاق تکرار شد… یک عده خاصی لا به لای جمعیت بودن که نمی خواستن احمدی نژاد سخنرانی کنه ! بعد یکی از بین جمع تکبیر گفت و جمعیت مسلمون و غیر مسلمون،با وضو و بی وضو شروع به خوندن نماز ظهر کردن؟!! و خلاصه موفق شدن هر طور شده جلوی سخنرانی احمدی نژاد رو بگیرن… احمدی نژاد خیلی ناراحت دست دختر تقریبأ ده دوازده ساله ای که کنارش ایستاده بود رو گرفت و با هم به سمت در اتاق پشت سن سخنرانی رفتن. من هم از روی تعجب و کنجکاوی دنبالشون رفتم. اتاق کوچیکی بود که کفش با فرش های ایرونی مفروش شده بود. چندتا مخده هم به دیوار تکیه داده شده بود. احمدی نژاد و دخترک، درحالی که دختر با غصه سرشو روی شونه ی احمدی نژاد گذاشته بود روی زمین نشسته بودن و به مخده ها تکیه داده بودن. رفتم جلو… تا خواستم سر صحبت رو باز کنم دختر که مظلومانه نگاهم میکرد گفت: «دیدی چطوری بابامو اذیت می کنن؟» (اینجای خواب دلم برای دختر احمدی نژاد!!! و خودش و خانوادش بدجوری سوخت…) من هم تا جایی که تونستم اونجا پدر و دختر رو دلداری دادم و اونا هم انصافأ خیلی خاکی و گرم با من برخورد کردن! اصلأ انتظار نداشتم! آخر هم سه نفری با یه جت خصوصی برگشتیم ایران! 😀
خیلی خواب جالبی بود!
جای شما خالی!

Advertisements