Archive for نوامبر, 2009


لعنتی…

تا حالا شده حس کنی فلجی؟

هیچ کاری نمی تونی بکنی…

فقط می تونی رو به روی لپ تاپ قوز کنی و لحظه لحظه های عمرتو دود کنی…

عین سیگار…

یه پک عمیق… دودشو کامل توی ریه هات فرو بده…

یکی دیگه…

این بار فوت کن توی مانیتور تا کلمه ها زیر دود محو بشن، پری ای که از توی دسکتاپ بهت زل زده سرفه ش گرفته… چند ثانیه که بگذره دوباره صفحه ی نمایش از پشت دودها مشخص می شه…

باز هم یه پک دیگه، این بار عمیق تر…

صفحه ی ورد رو مینیمایز می کنی و این بار مستقیماً فوت می کنی توی صورت پری…

سرفه که می کنه حالی به حالی می شی…

غرق لذت میشی…

دلت می خواد شکنجه ش کنی… ذره ذره توی این دود غلیظ خفه ش کنی… هیچ وقت کسی نمی فهمه که کار تو بوده…

خونه رو دود برداشته… چشمات قرمزه… می سوزه… نمی تونی تشخیص بدی مال گریه س یا به خاطره دوده… درد مزخرفی توی سرت پیچیده… سرگیجه هم به همه اینا اضافه می شه… دیگه اکسیژنی توی اتاق نمونده و تو هنوز رو به روی لپ تاپ نشستی، کرخت، بی حال… در حال خفگی… اگه بخوای برای نجات خودت تلاش کنی، فقط مصرف اکسیژنت بالاتر می ره و زودتر خفه می شی؛ هیچ فایده ای نداره پس بهتره از جات تکون نخوری… توی یه همچین موقعیتی بهترین کار اینه که بری توی وبلاگت، توی آرشیو مطالب؛ نوشته های مورد علاقه تو برای آخرین بار مرور کنی، و یه پک عمیق دیگه از لحظه های عمرتو فرو بدی و مثل همیشه از دهن به بیرون فوتش کنی… ولی این بار به سمت آرشیو مطالب و دسکتاپ خالی…

بدنتو به پشتی صندلی تکیه بده، در حالی که دستات از کنار دسته های صندلی به سمت پایین آوویزونه، سرتو تا جایی که می تونی عقب بیار و چشماتو ببند و منتظر بمون…

گاهی اوقات دقایق خیلی بیشتر از حد معمول کش میان… حس می کنی ساعت ها در انتظار به سر بردی ولی فقط دو دقیقه گذشته؟! جون تو گوشیت خرابه دادش، باید بدیش تعمیر!

بعد از یک قرن اون صدای قغقغرررررررر به گوشت می رسه و لرزش خفیفی روی رونت حس می کنی… سر تو میاری جلو، چشماتو باز می کنی… با وجود این همه دود غلیظی که فضا رو پر کرده، سو سوی کم رنگ صفحه ی نمایش موبایلت هنوز معلومه… برش می داری و در حین این که داری میاریش جلوی صورتت، رمزشو می زنی… یه اس ام اس برات اومده…

چشمات خیلی می سوزن… دیگه اکسیژنی هم نمونده… حس می کنی توی این دقیقه های آخر خوندن اون اس ام اس مهم ترین کار ممکنه… گوشیت خیلی سنگین شده… حتماً اس ام اس پر محتوایی دریافت کردی که اینقدر سنگین شده! هر چی سعی می کنی نمی تونی نگهش داری… تقصیر تو که نیست… فرستنده دیر فرستاد… تو خیلی منتظر موندی… شاید یه قرن؟ آره… تقریباً همین قدر… الان هم انرژیت تحلیل رفته…

گوشی از دستت سر خورده و روی زمین افتاده، تو که قدرتشو نداری خم شی از روی زمین برش داری… به جاش وب کمتو روشن می کنی، یه پک عمیق دیگه می زنی و این بار، محض خنده هم که شده، فوت می کنی توی صورت تصویر خودت که ابلهانه از توی مانیتور بهت زل زده…

خونه

سلام…
اینجا خونه ی منه…
خوش اومدی مسافر…